تبليغاتX
شوق رهایی

شوق رهایی

اندیشه ، آزادی ، دمکراسی ، حقوق بشر ، انقلاب مخملی

                                                                       

تو باید چراغ دل خود را روشن کنی

مثل

بهار

که از دل زمستان می آید.

 

بهار ۱۳۸۶

 

 

 

پيشاپيش فرارسيدن سال نو و بهار طبيعت را به تمامی دوستان عزیز و گرامی تبریک عرض می کنم.

بر‌اساس استخراج  شوراي مركز تقويم موسسه ژئوفيزيك دانشگاه تهران لحظه تحويل سال ساعت ۳ و ۳۷دقيقه و ۲۶ثانيه روز چهارشنبه اول فروردين ۱۳۸۶خورشیدی مطابق ۲۱مارس ۲۰۰۷ميلادي می باشد.

               salenomobbarak.jpg

   

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حامی حقوق بشر  | 

 

داوطلبان شهادت طلب ، توجه کنید : برگه خود را مفقود نکنید ، چرا که در صورت مفقود شدن برگه تان از شرکت در مراحل بعدی ثبت نام محروم خواهید شد.

           Image hosting by TinyPic

                                            ستاد پاسداشت شهدای نهضت جهانی اسلام

                              فرم ثبت نام اولیه داوطلبان عضویت در یگان های شهادت طلب

 


 

 

بـــر  ســر  در  کــاروانـســـرايــي              تـصـويــر زنـي بـه  گـچ  کـشـيـدنـد

اربــــاب  عَــمــايــم ايــن خـبــر را              از  مـخـبـــر  صـــادقـي  شـنـيــدنـد

گـفـتـنـد  کـه  واشـريـعـتـا ، خـلــق               روي   زن   بـــي  نــقــاب  ديــدنـد

آسـيـمـه سـر  از  درون  مـسـجــد               تــــا  ســـردر  آن  ســـرا دويــدنـد

ايـمـان و امـان بـه سـرعـت  بـرق               مي رفت، کـه مـومـنـيـن رسـيـدنـد

ايـن آب  آورد ، آن يــکــي  خـــاک             يک پـيـچـه  ز گِـل  بــر او بـريـدنـد

نــامـوس  بــه بــاد رفــتــه يــي رابا            يک دو سـه مـشـت گِـل خـريـدنـد

چون شـرع نبي از اين خطر جَست             رفـتـنـد  و  بــه  خــانــه  آرمـيــدنـد

...

بـا  ايـن  عـلـمـا ، هــنــوز  مــردم               از  رونــق  مــلــک  نــا امــيـــدنـد

 

                                                                                                  (ایرج میرزا)

 


 

چهاشنبه سوری (چارشنبه سوری) ‌, آیین کهن ایرانیان  :

سور در زبان و ادبیات فارسی و برخی گویش های ایرانی به معنای جشن ,مهمانی و سرخ آمده است و واژه سوری به معنی سرخ است و چنان که پیداست‌, به آتش اشاره دارد.
چهارشنبه سوری از آئین های کهن ایرانیان و یک جشن بهاری است که پیش از رسیدن نوروز مردم مراسمی را در این روز برگزار می کنند که ریشه اش به قرن ها پیش باز می گردد و ریشه در اساطیر, فرهنگ واعتقادات مردم این سرزمین دارد 
ایرانیان آخرین سه شنبه شب سال خورشیدی را با افروختن آتش و پریدن از روی آن به استقبال نوروز می روند.
ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آیین های کهن ایرانیان است که با اشکال دیگردر میان باقی بازماندگان رواج پیدا کرده است.
درباره مبنای تاریخی و دلیل برگزاری جشن چهارشنبه آخر سال , هرکس سخنی می گوید.
برخی از آن به عنوان جشن اتحاد" یاد می کنند, زیرا ابعاد متعدد انسانی این جشن که جامعه آن روزگار را به سوی نیکبختی رهنمون می شده‌, جملگی به یک پیام مشترک منجرشده که همان ارتقای روحیه اتحاد و نوع دوستی بوده است.


رسم های چهارشنبه سوری (چارشنبه سوری) :
بوته افروزی

مراسم کوزه شکنی

فالگوش نشینی غروب

آجیل مشکل گشا  
آش چهارشنبه سوری (چهارشنبه سوری)


 

به طور کلی چارشنبه سوری بهانه ایی برای جشن ، شادی و شادمانی بوده است.

 

جدا از مطالب عنوان شده سعید نفیسی استاد دانشگاه تهران در شماره ۱۱ سال اول و شماره ۱ سال دوم در مجله مهر مقاله مفصلی در باره چارشنبه سوری نگاشته اند که پیشنهاد مطالعه آن را دارم.

 

 


 

بشد چارشنبه هم از بامداد

بدین باغ کامروز باشیم شاد

                                            (فردوسی)

 

 


 

 

كلاغان سيه
اين فوج پيش آهنگ شام تار
فراز شهر با آواز ناهنجار
رسيدند آن زمان چون ابر ظلمت بار
زمين رخت عزاي خويش مي پوشيد
زمان ته مانده هاي نور را در جام خاك خسته مي نوشيد
فرو افتاده در طشت افق خورشيد
ميان طشت خون خورشيد مي جوشيد
سياهي برگ و پر بگشوده پيچك وار بر ديوار مي پيچيد
شبانگاهان به گلميخ زمان
شولاي شوم خويش مي آويخت
و بر رخسار گيتي رنگهاي قيرگون مي ريخت
در اين تاريكي مرموز شهر بي تپش مدهوش
چراغ كلبه ها خاموش


در اين خاموش شب اما
درون كوره آهنگري يك شعله سوزان بود
لب هر در
به روي كوچه ها آهسته وا مي شد
و از دهليز قلب خانه ها با خوف
سراپا واژه انسان رها مي شد

هزاران سايه كمرنگ
در
يك كوچه با هم آشنا مي شد
طنين مي شد صدا مي شد
صداي بي صدايي بود و فرمان اهورايي
درون كوره آهنگري آتش فروزان بود
و بررخسار كاوه سايه هاي شعله مي رقصيد
غبار راه سال و ماه
نشسته در ميان جنگل گيسوي مشگين فام
خطوط چين پيشانيش
نشان از كاروان رفته
ايام
نهاده پاي بر سندان
دژم پژمان
پريشان بود
ستمها بر تن و بر جان او رفته
دلش چون آهني در كوره بيداد ها تفته
از آن رو كان سيه كردار
گجسته اژدهاك پير دژ رفتار
آن خونخوار
هماره خون گلگون جوانان وطن مي خورد
روان كاوه زاين
اندوه مي آزرد
اگرچه پيكرش را حسرتي جانكاه مي كاهيد
درون سينه اش دل ؟
نه
كه خورشيد محبت گرم مي تابيد
به قلبش گرچه اندوه فراوان بود
هنوزش با شكست از گشت سال و ماه
فروغ روشني بخش اميد و شوق
در چشمش نمايان بود


در آن ميدان
كنار
كارگاه كاوه جنگجو جانباز
فزوني مي گرفت آن جمع را هر چند
در آنجا كاوه بر آن جمع جانبازان جنگاور
نگاهي مهربان افكند
اگر چه بيمناك افكند
اگر چه بيمناك از جان ياران بود
همه ياران او بودند
همه ياران با ايمان او بودند
همه در انتظار لحظه فرمان اوبودند
و كاوه
مرد آزاده
سكوت خويش را بشكست و اينسان گفت :

گذشته سالهاي سال
كه دلهامان تهي گشته است از آمال
اجاق آرزو ها كور
چراغ عمرمان بي نور
تن و جانمان اسير بند
به رغم خويشتن تا چند
دهيم از بهر ماران دو كتف اژدهاك
پير
سر فرزند
مرا جز قارن اين دلبند
نمانده ديگرم فرزند
اگر در جنگ با دشمن
روان او رود از تن
از آن به تا سر او طعمه ماران دوش
اژدهاك ديوخو گردد
شما را تا به چند آخر
نشستن روز و شب اندوه و غم خوردن
شما را تا به كي بايد
در اين
ظلمت سرا عمري به سربردن
بپا خيزيد
كف دستانتان را قبضه شمشير مي بايد
كماندارانتان را در كمانها تير مي بايد
شما را عزمي اكنون راسخ و پيگير مي بايد
شما را اين زمان بايد
دلي آگاه
همه با همدگر همراه
نترسيدن ز جان خويش
روان گشتن به سوي
دشمن بد كيش
نهادن رو به سوي اين دژ ديوان جان آزار
شكستن شيشه نيرنگ
بريدن رشته تزوير
دريدن پرده پندار
اگر مردانه روي آريد و برداريد
از روي زمين از دمشنان آثار
شود بي شك
تن و جانتان ز بند بندگي آزاد دلها شاد
تن از سستي رها سازيد
روانها را به مهر اورمزدا آشنا سايزد
از آن ماست پيروزي
درنگي كاوه كرد
آنگاه با لبخند
نگاهي گرم وگيرا بر گروه مردمان افكند

لبش را پرسشي بشكفت
به گرمي گفت با ياران
دراينجا هست آيا كس
كه با ما نيست هم پيمان ؟
گروهي
عزمشان راسخ
كه اكنون جنگ بايد كرد
به خون اهرمن شمشير را گلرنگ بايد كرد
و دامان شرف را پاك از هر ننگ بايد كرد
گروهي گرچه اندك
در نگهشان ترس و نوميدي هويدا بود
و در رخسارشان انديشه ترديد پيدا بود
زبانشان زهر مي پاشيد
زهر ياس و بدبيني
بد انديشي تهي از مهر ميهن قلب ناپاكش
صدا سر داد
اي ياران قضاي آسما ست اين
همانا نيست جز اين سرنوشت ما در اين كشور
چه خواهد كرد با گفتار خود كاوه
گروهي را به كشتن مي دهد اين مرد آهنگر
و تو اي كاوه اي بي دانش و تدبير
نمي داني مگر كادين اژدهاك
پير
به جان پيمان ياري تا ابد با اهرمن دارد
نگيرد حلقه اين بندگي از گوش
تا جان در بدن دارد
نمي داني مگر كاو آرزومند است
زمين هفت كشور را
ز خون مردمان هفت كشور لعلگون سازد
روان در هفت كشور رود خون سازد
تو را كه نيست غير از انتقام خون
فرزندان
نه دردل آرزويي
ني هواي ديگري درسر
چه مي گويي دگر انديشه ات خام است
تو رااينك سزا لعن است و دشنام است
من اينجا درميان زيج غمها مي نشينم در شبان تار
كه آخر دير پاشام سيه را هم سرانجام است
در اين ماندن
اگر ننگ است اگر نام است
نمي پويم من
اين ره را
كه آرامش
نه در رزم است
در بزم است و با جام است
سخنها كار خود مي كرد
ميان جمع موج افتاد
شدند انديشه ها سرگشته در گردابي از ترديد
سپاه ياس در كار تسلط بود
بر اميد
چه بايد كرد ؟
گروهي گرم اين نجوا
كه اكنون نيكتر
مردن
از اينسان زندگي با ننگ و بدنامي به سربردن
گروهي بر سر ايمان خود لرزان
كه آري نيك مي گويد
كنون اين اژدها ي فتنه در خواب است
نشايد خوابش آشفتن
گروهي كه به كيش آيند و با فيشي روند
آماده رفتن
كه ناگه بانگ گردي از ميان انجمن برخاست
جبان
خاموش شرمت باد
صداي گرم و گيرايش
شكست انديشه ترديد
كلامش دلپذير افتاد
سكوني و سكوتي جمع را بگرفت
نفس در تنگناي سينه ها واماند
كه اين آواي مردانه
ز نو بر آسمان برخاست
جبان خاموش شرمت باد
تو اي خو كرده با بيداد
سحر با خود پيام
صبح مي آرد
لبان ياوه گو بر بند
كه پيكان نفاق از چاه لبهات مي بارد
اگر صد لشكر از ديو و ددان اژدهاك بد كنش با حيله و ترفند
به قصد ما كمين سازند
من و تو ما اگر گردند
بنيادش براندازند
هراسي در دل ما نيست
ستمهايي كه بر ما رفت
از اين
افزون نخواهد شد
دگر كي به شود كشور
اگر اكنون نخواهد شد
اگر مي ترسي از پيكار
اگر مي ترسي از ديوان جان آزار
را بر جنگ دشمن نيست گر آهنگ
تو واين راه تنهايي
كه آلوده ست با هر ننگ
نويد ما
اميد ماست
اميد ماست
كه چون صبح
بهاري دلكش و زيباست
اگر پيمان
گجسته اژدهاك ديوخو با اهرمن دارد
براي مردم آزاده گر بند و رسن دارد
دليران را از اين ديوان كجا پرواست
نگهدار دليران وطن مزداست
ميان آن گروه خشمگين اين گفتگو افتاد
بلي مزداست
نگهدار دليران وطن مزداي بي
همتاست
نفاق افكن
ز شرم و بيم رسوايي گريزان شد
و در خيل سياهيهاي شب
از پيش چشم خشمگين خلق پنهان شد
و مردم باز با ايمان راسختر
ز جان و دل به هم پيوسته
با هم يار مي گشتند
به جان آماده پيكار مي گشتند
كنار كوره آهنگري كاوه
به سرانگشت خود
بستر اشك شوق
آنگه گفت
فري باد و همايون باد
شما را عزم جزم
اي مردم آزاد
به سوي مهر بازآييد
و از آيينه دلها
غبار تيره ترديد بزداييد
روانها پاك گردانيد
و از جانها نفوذ اهرمن رانيد
كه مي گويد
قضاي آسمان است اين و ديگرگون
نخواهد شد ؟
قضاي آسماني نيست
اگر مردانه برخيزيد
و با ديو ستم جانانه بستيزيد
ستمگر خوار و بي مقدار
به پيش عزم مردان و دليران چون نخواهد شد ؟
نگاه كاوه آنگه چون عقابي بيكران دور را پيمود
دل و جانش در آن دم با اهورا بود
به سوي ‌آسمان دستان
فرا آورد
ياران هم چنين كردند
نيايش با خداي عهد و پيمان ميترا آورد
خداي عهد و پيمان ميترا پشت و پناهم باش
بر اين عهد و براين ميثاق
گواهم باش
در اين تاريك پر خوف و خطر
خورشيد راهم باش
خداي عهد و پيمان ميترا ديراست اما زود
مگر سازيم
بنياد ستم نابود
به نيروي خرد از جاي برخيزيم
و با ديو ستم آن سان در ويزيم و
بستيزيم
كه تا از بن
بناي اژدهاكي را براندازيم
به دست دوستان از پيكر دشمن
سراندازيم
و طرحي نو دراندازيم
پس آنگه كاوه رويش را
به سوي كوره آهنگري گرداند
زمين با زانوانش آشنا شد
كاوه با مجوا
نيايش را دگر باره چنين برخواند
به دادار خردمندي
كه بي مثل است و بي مانند
به نور اين روشني بخش دل و جان و جهان سوگند
كه مي بنديم امشب از دل و از جان همه پيمان
كه چون مهر فروزان از گريبان افق سر بر كشد
تابان
جهاني را ز بند ظلم برهانيم
ز لوث اژدهاك پير
زمين را پاك گردانيم
سپس برخاست
به نيزه پيش بند چرمي اش افراشت
نگاه او فروغ و فر فرمان داشت
كنون ياران به پا خيزيد
و بر پيمان بسته ارج بگزاريد

عقاب آسا و بي پروا
به سوي خصم روي آريد
به سوي فتح و پيروزي
به سوي روز بهروزي
زمين و آسمان لرزيد
و آن جمعيت انبوه
ز جا جنبيد
چونان شير خشم آگين
يه سان كوره آتشفشان از خشم
جوشان شد
چنان توفان بنيان كن خروشان شد
روانشان شاد
ز بند بندگي آزاد
به سوي بارگاه
اژدهاك پير با فرياد
غضبشان شير
به مشت اندر فشرده قبضه شمشير
و در دلشان شرار عقده هاي ساليان دير
و د ر بازويشان نيرو
و در چشمانشان آتش
همه بي تاب و بس سر كش
روان گشتند
به سوي فتح و آزادي
به سوي روز بهروز ي
و بر لبها سرود افتخار آميز
پيروزي
به روي سنگفرش كوچه سيل خشم
در قلب شب تاري
چو تندآب بهاري پيش مي لغزيد
و موج خشم برمي كند و از روي زمين مي برد
بناي اژدهاكي را
و مي آورد
طربناكي و پاكي را
در آن شب از دل و ازجان
به فرمان سپهسالار كاوه مردم ايران
ز دل راندند
نفاق و بندگي و خسته جاني را
و بنشاندند
صفا و صلح و عيش وشادماني را
نوازش داد باد صبحدم بر قله البرز
درفش كاوياني را

 
        ( شعر ۲ ، دفتر شعر درفش کاویان ، حمید مصدق ) 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حامی حقوق بشر  | 

                                  

                                      فعالین جنبش زنان

 

خانم محبوبه حسین زاده  (وبلاگ نویس)  تحت تعقیب ، تهدید ، آزار و اذیت می باشد.

ایشان پس از آزادی از زندان اوین با تحت تعقیب قرار گرفتن مورد آزار و اذیت قرار گرفته اند و توسط خودرو زرد رنگ سمند صدمه جانی دیده اند.

نسبت به وضعیت ایشان در زندان - ایران (زندانی به بزرگی ایران) ابراز نگرانی شدید می کنیم.

دو مطلب از وبلاگ ایشان را در ذیل آورده ام که خواندنی است و در عین حال بسیار نگران کننده.

لطفا مطالب را مطالعه بفرمایید. 


روزهای تهدید، تهدید و تهدید....

 

پیش نوشت : می پرسه وقتی آزاد بشی در مورد زندان چی می نویسی؟ میگم: از تهدید، بازجویی، شکنجه روانی، تحقیر و برخورهای بد شما و وضعیت بد زندان .... و مرد میگه حتما می نویسی که مسائلی رو از زندگی ات مطرح کردیم که با شنیدنش، تا مدتی نمی تونستی حرف بزنی .... و من میگم کار مهمی نیست شنود تلفن دیگران .... و مرد میگه باید خدا رو شکر کنم که گیر نهادهای امنیتی موازی نیفتادم .... و باز صدای جیغ و گریه یک زن در اتاق بازجویی .... و بوی بد پرونده سازی ....

 

رفته بودم برای بازجویی. از افرادی بودم که بازجویی ام نه ربطی به دستگیری ام داشت و نه هیچ ربطی به فعالیت هایی که در کمپین یک میلیون امضا دارم. حدود دوساعتی از بازجویی گذشته بود و خسته شده بودم از پاسخ دادن به سوالات .... اصرار می کنم که فقط به سوالاتی که در مورد دستگیری ام باشه، جواب میدم و مرد میگه: دستگیری شما هیچ ربطی به حضورتون روبروی دادگاه نداره، و شما در حقیقت به عنوان مطلع اینجا حضور دارید. میگم مطلع رو که زندان نمیندازن تا ازش بازجویی کنند؟!!!

 

 واقعا کلافه شدم از سوال های مرد هرچند سعی می کنم به روی خودم نیارم .... میگم تا به مادرم زنگ نزنم، یک کلمه دیگه نمی نویسم. با خونسردی تموم میگه : مادر شما که این روزها ، بحران طلاق خواهرتون رو می گذرونه، زن خیلی صبوری هست و چند روز بازداشت بودن و بی خبری از شما، چندان تاثیری در وضعیتش نداره.

 

یاد مادرم می افتم و خیلی سعی می کنم خودم رو کنترل کنم ولی نمیشه و اشکهام از زیر چشم بند پارچه ای جاری میشه. دلم میخواد اون چادر کثیف رو از سرم بردارم و چشم بند رو پرت کنم توی صورت بازجو. ولی نمی تونم. فقط میگم: شما حق ندارید در حریم خصوصی زندگی من دخالت کنید. با همون خونسردی میگه خدای ناکرده، من قصد ناراحت کردن شما رو نداشتم!!! میخوام به سوال بعدی جواب بدم ولی نمی تونم ... این بار صدام می لرزه و با صدای بلند با بازجو بحث می کنم. یک مرد دیگه از اتاق کناری میاد بیرون و با صدای بلند میگه: صدات رو بیار پایین، فکر کردی داری اینجا کجاست ...

 

***

روز سوم بازداشت ما بود و هنوزحق تلفن زدن به خانواده هامون رو نداشتیم. همه حدود نیم ساعت با دست به در آهنی سلول هاشون زدند و شعار بود که در فضای بند209 طنین افکن می شد .... اوین صاحب نداره .... بی خبری شکنجه است ... اعتصاب تا آزادی .... بازجو که کارشناس نیست، بازجویی اش هم مجاز نیست .... شهلای من کجایی، چرا تو انفرادی .... و باز سرود زیبای جنبش زنان و شعاری که برای هشت مارس، در همون سلول های سرد و نمدار ساخته شد .... حقوق برابر، حق مسلم ماست.

 

****

و حالا بعدازظهر روز سوم دستگیری ماست و تونستیم با خانواده هامون تماس بگیریم. این بار دیگه نگران مادرم نیستم. برای بار دوم رفتم بازجویی. از اتاق کنار، صدای آروم یک زن میاد ... بازجو میگه دوستت اینجاست..میگم سوسنه، میگه نه...میگم مریم ...نه ...آسیه...نه..میگم مهم نیست که کی هست .... و مرد میره بیرون از اتاق....یک دفعه صدای جیغ و گریه بلند یک زن که انگار داره خفه میشه به گوش میاد .... تمام دستهام یخ کرده و قلبم داره از کار میفته ... مرد داخل اتاق میشه ... با عصبانیت میگم معلوم هست چه بلایی دارید سرش میارید .... میگه ما کاری نکردیم خودش آسم داشت ... میگم ولی اون داره جیغ می زنه .... بگید کیه....میگه یکی از دوستانتون حالا بعدا که برگشت براتون تعریف می کنه ..... و من یاد سوسن می افتم که داخل پرونده پزشکی اش در بازداشتگاه نوشته که آسم داره .... و این بار برای این که دوباره اشک نریزم ، زیر لب شروع می کنم به فحش دادن .... کثافت ... و جالبه که حالا که همه دوستان آزاد شدند، فهمیدم که اون روز نه سوسن و نه هچ کدوم از اعضای گروه، دچار حمله آسم نشده بودند ...

 

****

دیگه بازجویی تموم شده و اصرار بازجو مبنی بر نوشتن در مورد چیزهایی که هیچ اطلاعی ازشون ندارم، تموم شده .... و گویا نوبت ارشاد شده....میگه: من هم قرار بوده جزو همون پرونده ای باشم که ازش صحبت شده( البته این پرونده در حال ساخته شدن هست !!! ) و خوشحاله از این که قبل ازهر برخوردی فرصتی شده  تا با من صحبت کنند و بدونند که من به اشتباه داخل این پرونده شدم(چقدرشما خوب و مهربون بودید!!) .... از نهادهای امنتیتی ای حرف می زنه که به صورت همزمان روی این پرونده دارند کار می کنند(منظور موازی کاری است) و این که چقدر خوبه که قبل از هر اتفاقی، من در بازداشت اطلاعات هستم و نه اون نهادها و  نیروی انتظامی و ....و من هم دلم میخواد بگم حداقل در بازداشتگاه نیروی انتظامی، برخورد انسانی تری با ما شده بود .... و بعد هم بازجو میگه باید قول بدم که یک کلمه از موارد بازجویی ام رو به کسانی که در حقیقت این بازجویی به اونها مربوط می شد، نگم و من هم میگم نمی تونم قول بدم و اون هم میگه پس باید زیر برگه بنویسم و امضا کنم ... من هم میگم اگه امضا نکنم....خب معلومه تا بازگشایی این پرونده باید زندان بمونم!!!!! و البته من هم قول میدم که هیچ چیزی به هیچ کس نمیگم و دو بار هم تاکید می کنم که قول میدم .... ولی ساعت هشت صبح روز بعد هم برخلاف قول بازجو، من هنوز آزاد نشده بودم...

 

شب شده و الان یادم نمیاد برای چی دوباره با چشم بند و چادر من رو بردند طبقه پایین. وقتی از پله ها میام بالا، مینو مرتاضی رو می بینم .... دیدنش با اون موهای جوگندمی، حس خوب آرامش بهم میده و بغلش می کنم به یاد مادرم....مینو باید بره بازجویی .... یک دفعه مرد بازجو در کنارم قرار می گیره و میگه شنیدم پررو شدی، به در می کوبوندی و شعار می دادی. .... گفتیم فردا آزادی پررو شدی...میخوای کاری کنیم تا مدتها همین جا بمونی!!!! این بار دیگه با پررویی میگم : شما حق ندارید اگه تونستید این کار رو بکنید ....

 

بدترین ساعات ... 

اسامی مون رو می خونند و میگن شما آزادید .... ما فعلا سه نفر هستیم ... نگهبان زن میگه زود وسایل تون رو بردارید و بیایید بیرون ... سوسن رو برای بازجویی دارند می برند .. میگم که میرم فرودگاه دنبال پدر و مادرش....با چشم بند از طبقه اول رد شدیم ... حالا در حیاط اوین هستیم ... شب شده و بیرون سرده هوا ... مریم با صدای بلند نفس می کشه و میگه آزادی .... میگیم وسایل مون رو چرا ندادید .... میگن ساختمون کناری باید بریم برای طی مراحل اداری!!! و ما هم خوشحال تا اونجا میریم ... یک مرد ما رو به دست یک زن می سپره تا به سلول های بند عمومی ببره .... چرا باید به ما دروغ بگید ... این بار با صدای بلند داد می زنم شما یک مشت دروغگو هستید و میرم توی یک باصطلاح سلول که شبیه سوئیت هست با حمام و توالت ... توی سلول فقط ناهید هست ... می شینم و داد می زنم یک مشت کثافت دروغگو .... یک دفعه در باز میشه و یک مرد با بی سیم در حالی که هیکل گنده و وحشتناکی داره وارد اتاق میشه ... اینقدر ترسیدم که بلند میشم ... مرد طوری با حالت تهدید به سمت من میاد که چند قدم میرم عقب ..... میگه فقط کافیه صدام دربیاد تا پشیون بشم از داد زدن و توهین کردن!!!

 

کم کم بقیه بچه ها رو هم میارن همین سلول ها ... جز پرستو و چندنفری که بعدازظهر آزاد شدند .... سوسن، محبوبه، شادی، شهلا و چند نفر دیگه رو هم انداختند انفرادی .... خیلی نگران بچه ها هستیم ... اینجا دیگه برای هر چیزی باید ساعتها به در مشت بزنیم .... ورودی این بند یا یک در شیشه ای و فلزی بشته میشه و صدای ما خیلی بیرون نمیره تا کسی برای پاسخگویی بیاد .... مریم و زارا و نسرین رو بردند طبقه بالا که با زنان زندانی بمونند ...

 

مهناز حالش بده.... ام اس داره و پاهاش قفل شده .... من، مینو، رضوان و ناهید به در می کوبونیم .... اتاق های دیگه هم دارند همین کار رو می کنند .... ولی هیچ خبری از زندانبان نیست ... مهناز گریه می کنه و من دیگه حالم داره بد میشه...قلبم داره از تپش می افته .... مینو با گریه به در می کوبونه و میگه مگه مادر ندارید خودتون .. مگه مادر نیستید شما .... این دختر داره می میره .....

 

مینو از خاطرات زندان های خودش و بازجویی های همسرش دکتر پیمان تعریف می کنه و دوست خوب دیگه ای از این که چطور همسرش رو در سال 67 اعدام کردند و از ماه های انفرادی خودش در همین زندان اوین و این که چطور انفرادی رو دوام  آورده در اون سال ها .... حالم اصلا خوب نیست دیگه و هر بار که می خوابم روی موکت های کثیف و سرد و بدون متکا و  پتوهایی  که نمی دونم قبل از ما کدوم بیچاره ای ازش استفاده می کرده، با حالت خفگی از خواب بیدار میشم و گریه می کنم .... مینو و رضوان و ناهید آواز می خونند تا حالم بهتر باشه ... و چقدر قشنگه صداهاشون ... ساعت داخل هیچ اتاقی نداریم و ساعت های مچی همه رو هم ازشون گرفته بودند همون روز اول .... دلم میخواد حداقل بدونم ساعت چنده ... تک تک همه رو می برن بازجویی و دیگه بر نمی گردونند .... همه نگران شدیم ... بعدازظهر روز بعد شده .... به در می کوبونم تا نگهبان بیاد ... بعد از نیم ساعت در رو باز می کنه ... ازش می پرسم چرا بچه ها رو دارند این طور می برند ... وظیفه نداره به ما جواب بده ... این قدر عصبانی شدم که بهش میگم یک جلاد کثیف فقط این طور می تونه برخورد کنه ...و دختر ناراحت میشه و در رو با عصبانیت می بنده ... حداقل ده سال از من جوون تره .... رضوان میگه نباید این طوری باهاشون حرف بزنم  که اون هم تقصیری نداره و حتما مجبور بوده به انتخاب این شغل  ... باید قوی باشم ... تهدیدها و تحقیرها و بذرفتاری های این چند روز این طور ادیتم نکرده بود که این بی خبری از وضعیت همه .... رضوان رو هم می برند و من تنهای تنها میشم .... دیگه در این بند فقط من موندم داخل یک اتاق تنهای تنها و آسیه و الناز و مهناز  داخل اتاق دیگه ای .... و مریم و زارا و نسرین که چند ساعتی میشه در راهروی بیرون بند نگران بچه ها موندند و حاضر نیستند برگردند به سلول های طبقه بالا... شاید دو ساعتی از تنهایی ام گذشته که در باز میشه و میگن باید برای آزادی با خانواده ام تماس بگیرم .... حالا دیگه به این شرط که آروم باشیم و صدامون درنیاد ما رو به همون بند 209 انتقال میدن ... فکر می کنم باز هم که خواستند مار و ادیت کردند .... صدای بچه ها از اتاقهای انفرادی میاد و ما این بار داد می زنیم تا بدونیم کی ها موندند و کی ها آزاد شدند ..... و بعد از سه ساعت، جز شادی، محبوبه و ژیلا، همه رو آزاد کردند .....

 

پیش نوشت ۱ : از تکیه کلامی استفاده می کرد که وقتی به دوستانم زنگ می زنم ازش استفاده می کنم  و به خودش اجازه می داد راجع به سبک زندگی من اظهار نظر کنه .... آره من دختری هستم که همه زندگی ام شده کارم و نه تفریحی و نه دوست پسری !!!! میخواست  در پرداخت هزینه سفر دختر بمی رو به تهران شریک باشه .... همون بهتر که حلیمه این امتحان رو نده تا این که هزینه سفرش رو آدمی تامین کنه که زندگی اش از راه تهدید و شکنجه روانی دیگران تامین میشه....نمی خواستم باز تلخ بنویسم ولی این واقعیته....واقعیت دیوارهای بلند اوین ... واقعیت ذهن های بیماری که فقط در توهم توطۀه  هستند .... واقعیت تلخ برخوردهایی که باز گویا در راهند .... 

 

پیش نوشت ۲: چهار نفر بودیم در یک سلول انفرادی سرد و با لامپی که تا صبح روشن بود. اینقدر اتاق سرد بود که با مانتو، روسری و کاپشن خوابیدیم تا صبح. همه شبها بدون بالش و ناخن هایی که از شب اول از شدت سرما کبود شده بود. هوای اتاق خیلی سنگین بود. حس خفه شدن داشتیم همه مون و من هر بار سعی می کردم به بهانه رفتن به توالت، چند دقیقه کوتاه از اتاق بزنم بیرون. بعد از هر اعتراضی و به در کوبوندنی، نگهبان برای این که مثلا تلافی کرده باشه، وقتی می خواستیم بریم توالت به دروغ می گفت که شخص دیگه ای داره از توالت استفاده می کنه .... ولی با این وجود کلی روی دیوار  نوشته بودیم از حقوق زنان و روی دیوار بزرگ نوشته بودیم: آزادی، عدالت، برابری جنسیتی .... فقط با همون خودکاری که توی کاپشن یکی از بچه ها بود .... ایول پرستو و مریم.

 

پیش نوشت ۳ : و اما خوبی هایی هم داشت اوین.  اختلافاتی که در این روزهای سخت به دوستی تبدیل شدند و به آشتی و وحدت و همدلی دوباره. یکی از بهترین روزهای همبستگی بین فعالان جنبش زنان در همین سلول های تنگ و پر از تهدید اوین شکل گرفت. به امید پایداری این همبستگی. 

 

و اما دوستان خوبم که بیرون از زندان بودید ممنون از همه محبت ها و دوستی هایتان. واقعا نمی دونم چطور باید ازتون تشکر کنم. باز هم ممنون.

 

وبلاگ پرنده خاردار:

http://kharzar.blogfa.com/

خانم محبوبه حسین زاده

 


 

 

ديشب ساعت هشت شب از خونه مادرم برگشتم. از پل عبور عابر پياده رد شدم و بايد از خيابون كم عرض روبروي خونه رد بشم تا به خونه ام برسم. تا پام رو توي خيابون مي گذارم يك سمند زرد رنگ از خيابون مشرف به پل، به موازات من حركت مي كنه و راننده اش با خونسردي تمام، از روي پام رد ميشه . جيغ بلندي مي كشم ....مرد داره خيره به من نگاه مي كنه و من كه تعادلم رو از دست دادم، پرت ميشم روي زمين... مثل چي ترسيدم.... احساس مي كنم الان همه بدنم زير چرخهاي ماشين له ميشه. قلبم داره از دهنم درمياد.... راننده  حتي همون لحظه ترمز نمي كنه. با خونسردي ماشين روجلوتر متوقف مي كنه. نمي دونم چرا فكر مي كنم دوباره ميخواد من رو زير بگيره...

 

مردي حدودا چهل و شش هفت ساله از ماشين پياده ميشه و به سمت من كه كف خيابون ولو شدم مياد...تميز و مرتب لباس پوشيده و عينك زده. يكي از دستهاش هم توي جيب شلوارش هست. خودم رو با درد و ناراحتي جمع و جور مي كنم و سرش داد مي زنم كه تو مگه من رو نديدي؟!!!

مرد با همون خونسردي ميگه نخير خانوم، شما رو نديدم. دلم ميخواد بلند بشم و بزنمش. آخه چطور امكان داره من رو  با 174سانتي متر قد كه كاپشن تقريبا رنگ روشن هم پوشيدم نديده باشه در حالي كه با خونسردي تمام به چشماي من خيره شده بود

 

...

 

وبلاگ پرنده خاردار:

http://kharzar.blogfa.com/

خانم محبوبه حسین زاده

  


لطفا برای آزادی افراد در معرض اعدام ، سنگسار ، کشته شدن و دیپورت دادخواهی ها را امضا بفرمایید و در صورت تمایل لینک آنها را در وبلاگ و یا سایت خود قرار دهید.

 

http://www.petitiononline.com/sce/

http://www.petitiononline.com/Kamalfar/petition.html

http://www.petitiononline.com/batebi/

http://www.petitiononline.com/DL2222/

http://www.petitiononline.com/kobra/

http://www.petitiononline.com/Nazanin http://www.petitiononline.com/Shah1029/petition.html

http://www.petitiononline.com/fathaghp/petition.html

http://www.petitiononline.com/AshrafK/petition.html

http://new.petitiononline.com/malek/petition.html 

 


 

روز ۸ مارس با تجمع معترضین به مشکلات اجتماعی و تضیع حقوق شهروندی شهروندان گرامی داشته شد که سر آغازی برای اجتماعات میلیونی در آینده می باشد.

 

دست یکایک مبارزان راه آزادی را به گرمی می فشارم .

مبارزان راه آزادی ، سرو قامتان ، پیروز باشید.

 

 

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حامی حقوق بشر  | 

        

                   

 

 

                    آخرین عکس از  شهید جاوید اکبر محمدی  حین انتقال به زندان      

                                      http://akbarmohammadi.blogfa.com/

 

                                         

 

 

 

 

 

 

 

           شهید جاوید اکبر محمدی

     http://akbarmohammadi.blogfa.com/

 

           

 

             

 

 

 

 

 

           شهید جاوید اکبر محمدی

     http://akbarmohammadi.blogfa.com/

 

            شهید جاوید عزت ابراهیم نژاد

        http://www.1378.blogfa.com/

 

 عزت ابراهیم نژاد

                                                شهید جاوید عزت ابراهیم نژاد

                                            http://www.1378.blogfa.com/

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

                          مادر و خانواده داغدار شهید جاوید اکبر محمدی

                                 http://akbarmohammadi.blogfa.com/

 

 

 

 

 

 

 

 

  

                             مادر و خانواده داغدار شهید جاوید اکبر محمدی                 

                                      http://akbarmohammadi.blogfa.com/

 

 

 

 

 

 

 

 

 

            شهید جاوید اکبر محمدی

     http://akbarmohammadi.blogfa.com/

 

 

 

 

 

 

 

 

 

          شهید جاوید اکبر محمدی

   http://akbarmohammadi.blogfa.com/

               

 

                             

ستاد برگزاري 8 مارس

8march2007@gmail.com
http://8march.blogfa.com

 

کميته برگزاري روز جهاني زن بدينوسيله اعلام ميکند که مراسم روز 17 اسفند مترادف با 8 مارس در مقابل دانشگاه تهران ساعت 4 و نيم برگزار خواهد بود.

دوستان؛ زنان و مردان آزاديخواه !

8 مارس 85 نه به فقر، نه به جنگ
آزادي زن جهانشمول است، ستم به زن موقوف است!
بدون آزادي زن جامعه آزاد نخواهد شد!
حقوق کودک جهانشمول است اعدام کودک ممنوع است!
زنداني سياسي آزاد بايد گردد!
نه به آپارتايد جنسي إ نه به حجاب!
فرياد ما سراسري... آزادي، برابري!
دانشجو، کارگر،  معلم، پرستار، اتحاد... اتحاد...
آزادي ، برابري، حق مسلم ماست!
حقوق انسان جهانشمول است! تبعيض جنسي موقوف است!
آزادي پوشش، حق مسلم ماست!
حقوق انسان جهانشمول است! اعدام، سنگسار موقوف است!

 

روز 8 مارس براي  آزادي و برابري ؛ براي آزادي پوشش، براي لغو آپارتايد جنسي  و براي مبارزه جدي با خشونت عليه زنان با هم اجتماع کنيم. بايد اعلام کنيم که تا زمانيکه زنان آزاد نباشند، جامعه آزاد نخواهد بود.

قرار ما: مقابل دانشگاه تهران ساعت چهار و نيم روز 17 اسفند

کميته برگزاري 8 مارس٬ 14 اسفند 1385 

 

شعارهای ویژه ۸ مارس امسال را از اینجا دریافت کنید. آنها را چاپ کنید و وسیعا توذیع نمایید. 

http://8march.blogfa.com


 

لطفا برای آزادی افراد در معرض اعدام ، سنگسار ، کشته شدن و دیپورت دادخواهی ها را امضا بفرمایید:

http://www.petitiononline.com/Kamalfar/petition.html

http://www.petitiononline.com/batebi/

http://www.petitiononline.com/DL2222/

http://www.petitiononline.com/kobra/

http://www.petitiononline.com/Nazanin http://www.petitiononline.com/Shah1029/petition.html

http://www.petitiononline.com/fathaghp/petition.html

http://www.petitiononline.com/AshrafK/petition.html

http://new.petitiononline.com/malek/petition.html 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حامی حقوق بشر  | 

 

زهرا کمال فر و دو فرزندش

 

زهرا كمالفر هنوز در فرودگاه مسكو است!

خانم زهرا کمالفر و دو فرزند ایشان به مدت دو سال است که به عنوان پناهجو در گوشه ایی از سالن ترانزیت فرودگاه مسکو در بدترین شرایط زندگی می کنند و در معرض دیپورت به ایران قرار دارند. آقای فرشاد حسینی برای نجات جان ایشان بسیار تلاش کرده اند که از زحماتشان قدر دانی می کنیم.

لطفا برای نجات ایشان و انتقال به کشور امن دادخواهی زیر را امضا بفرمایید:

http://www.petitiononline.com/Kamalfar/petition.html

 

 

زندانی سياسی در زندان قدوسى گچساران به قتل رسيده است :

 سايت سلام دموکرات:

بنا بر اخبار واصله به انجمن حمايت از حقوق دموکراتيک زندانيان سياسی مطلع شديم: يک زندانی سياسی به نام فيروز خردمند که در تضاهرات ضد دولتی بهمن ماه ۱۳۷۷ در شهرستان گچساران از توابع استان کهگليويه و بويراحمد دستگير وبه اتهام اقدام عليه امنيت ملی و شرکت در اجتماعات غير قانونی به ۱۰ سال حبس محکوم شده بود بعد تحمل ۹ سال حبس در ۲۷ ارديبهشت ماه ۸۵ در اثر شکنجه های عوامل امنيتی زندان قدوسى گچساران به شهادت رسيده است

 

منصور ارضی: ديشب آقاي احمدي نژاد اومده بود مي‌گفت: حاجي! به همين امام حسين قسم همين روزا نابود ميشه اسيرائيل، همين روزا آمريكا نابود مي‌شه :

امروز:

حاج منصور ارضی از مداحان همیشگی برنامه های گروه های نزدیک به احمدی نژاد در مراسم عزاداری هفتم محرم امسال با توهین وهتاکی نسبت به چهره منتقد عملکرد محموداحمدی نژاد آنها را مسول همه مشکلات کشور دانست وبه نقل از احمدی نژاد خبر از نابودی اسرائیل وآمریکا در آینده ای نزدیک داد.

به گزارش رسیده به سایت امروز وی مدعی شد: پاي هيأت‌ها وايستن جوونا! مخصوصا آقايوني كه درس خونيد، حالا مي‌ريد دانشگاه، شيطون خرتون نكنه، دانشجو كسي يه كه بايد توي خونة‌ امام حسين وايسته، دانششو از امام حسين بگيره و گرنه دو زار قبول نيست! اينه، اينجوريه. ببينيد راديو و تلويزيون چقدر ... همش تحت فرمان كس ديگست! درسته از نظر ظاهر زير فرمان اين رئيسشون، زير فرمان رهبريه، ولي نيروهاي كس ديگست، همون كه ديروز داشت صحبت مي‌كرد تو نمازجمعه؛ بياييد حرفاتونو يكي كنيد، جنگه، فلانه! و ايستاده جلو دولت با نيرو با تمام حرفاش! تو خطبه‌ها شروع كرد گفتن و اين،‌ بدبخت مردم! كه نماز مي‌خونن! نمازشون چي مي‌شه؟ يه بار حالا يه راي آورده! در همه انتخاباتا من اول بودم! حق منو خوردند! صبر كن، در مياد كه اين چه جوريه! حالا من روز عاشورا خواهم گفت. چنون خواهم گفت!‌ بدتر از اون روز دعاي عرفه، كه در اينجا چي گفتند. اين دنبال اينن حرف بزنن، يه كاري كنن،‌آقا مريضه! اين حرف از كجا در اومده؟! اسرائيل؟ آمريكا گفته؟ به هزار تا قسم ابالفضل نه! صبر كن. خوب همه ما،‌ من چهار روز سرما مي‌خورم، قند دارم، اوره دارم، چربي دارم، همه چي‌ دارم، ميام مرتب هم مي‌خونم. خرخرم مي‌كنه صدام،‌ آقاي اين ... ما، چي شد؟! سرطان حنجره داريم؟! نه بابا، يه چيزي قورت دادم، اينطوري شدم،‌چي بگم ديگه: يعني شوت؟؟؟ بعد حرف از همين جوجه؟؟؟ درمياد كه،‌حاجي! مثلا اين طوري شد! حرف اينطوري درمياد. امشب هم كه من انشاءالله برم پيش آقا بخونم، گفتم، هيأت خودمو ول كردم برد اونجا كه بدوني آقا زنده‌ست! سر حال! يه موي بيني‌شم به همه عالم مي‌ارزد،‌سرحاله (صلوات حضار)، به كوري چشم تمام دشمناش، به خصوص اين مردك چنون سر حال برنامه بوده اون روز ... من خدمتشون رسيدم! و امشب هم اگه زنده بمونم مي‌رم اونجا مي‌خونم برمي‌گردم ...

ديشب آقاي احمدي نژاد اومده بود مي‌گفت: حاجي! به خدا قسم ما پيروزيم. به همين امام حسين قسم پيروزيم. همين روزا نابود ميشه اسيرائيل. همين روزا آمريكا نابود مي‌شه. اصلاً‌ ... خبر داره! ديشب اومده بود مسجد ارك، بچه‌ها رو، پيشتش سينه زد، راحت، دلش گرفته بود. مي‌گفت: ما هم سينه‌زن بوديم. حالا اومديم به اينجا رسيديم! چه جوري داري مي‌گن! به امام حسين گروني مال داخلي‌هاست. نه مال دولت! تمام دوش بازا؟؟؟ دور اين يارو جمع شدند. تمام ثروتمنداي بي‌درد دور اين جمع شدند! يهو درآوردند! كيا هزار هزار ميليارد گرفتن از بانك‌ها؟! در اومده! اگه به من اجازه مي‌دادن. من گفتم ، سندشم دارم! بچه‌هاي ... مشخص‌اند! اون وقت داره چه كار مي‌كنه! چرا! كيا اومدند علي اصغرو کشتند،‌ اينا واقعا نماز نمي‌خوندند؟! به خدا چرا،‌حب رياست به اينجا رسوند! ...

اين حب رياسته!‌ اينطوريه! كور مي‌كنه! مگه[...] تو قم نشد؟! همين يه گوشه مفلوك افتاده! داد مي‌زد: من رهبرم! من رهبرم! اين شد! شروع كرد اول به فدك حضرت زهرا رو منكر شد، بعد چيزاي ديگه. بعد چيزاي ديگه، بعد هم گفت: من خودم ولايت فقيه رو درآوردم! خوب بزار تو جيبت! رفت يه گوشه‌‌اي افتاد بدبخت بيچاره، الان هيشكي اصلا يادش نمي‌كنه، قائم مقام رهبري!! كجا افتاده؟! اينطوريه بچه‌ها! بدونيد، ماهام تو كار خدا مي‌مونيم!

وی در ادامه با حمله به برخی رسانه ها وشخصیت ها که خواهان اصلاح نوع مداحی ها شده بودند مدعی شد... مي‌بينيد [از نظر] راديو و تلويزيون، الآن يكي از فسادها و ناهنجاري‌ها و فحشا و منكرات، شده هيأت‌ها و خواننده‌هاي هيأت‌ها، كه مي‌بينيد ديگه، شروع مي‌كنه هر آخوندي رو مي‌يارن، مجري نامرد هم نشسته، مي‌گه [...] اونم پشت تلويزيون مي‌گه حالا بذار يه چيزي بگيم ديگه. بله، شما درست مي‌گين،! اين طوريه،‌ بله، اون طوريه، نبايد اين طوري بشه، بايد اون جوري بشه؟!!! تف به روي هر چه خره!!! اين همه رو؟! دو نفر خوننده،‌ يه كاري كرده، يه چيزي خونده و تموم شده رفته،‌اينا مي‌بينن همه هيأت‌ها قبضة خوننده‌هاست، عوض اين كه بيان تشويق كنن، بگن، خدا خيرتون بده، اين همه جوون رو نذاشتين برن عرق خوري، زنا بكنن، آورديشون توي هيأت حسين، بعدم نماز مي‌خونه، با نماز شروع مي‌شه، به نماز ختم مي‌شه، اين طوريه، مي‌بينن شبكة دو بدتر از همه‌ست. نامرديه! مي‌گي، چي مي‌گن؟ تمام فساد شده اين!

 

احمدی‌نژاد : برخلاف دیدگاه بعضی افراد، من معتقدم زنان گیلانی با حفظ عفاف خود در عرصه‌های مختلف کشاورزی حضور داشته‌اند!

آفتاب:

محمود احمدی‌نژاد در جمع نخبگان استان گیلان بار دیگر اظهاراتی غیرمنتظره و بهت‌آور بر زبان آورد و گفت «برخلاف دیدگاه بعضی افراد، من معتقدم زنان گیلانی با حفظ عفاف خود در عرصه‌های مختلف کشاورزی حضور داشته‌اند»! این اظهارات که ظاهراً ناظر به برخی لطیفه‌های سخیف افواهی بوده است و اصلاً در جایگاه عالی‌ترین مقام اجرایی ایران نیست با انتقاد شدید رمضان علی صادق‌زاده نماینده مردم رشت در مجلس شورای اسلامی مواجه شد. تا آن‌جا که صادق‌زاده به گلایه تاکید کرد «سایر مواضع ایشان نیز همین گونه است»!

رمضان علی صادق‌زاده در گفت‌وگو با آفتاب ضمن انتقاد از این اظهارات احمدی‌نژاد، افزود: ایشان مهمان ما در گیلان بوده‌اند، اما در چند ماه آینده اعتراضات خویش را به اطلاع مردم می‌رسانیم.
وی خاطرنشان کرد:‌ زنان گیلانی در عرصه کار و کوشش در تمام زمینه‌ها دوشادوش مردان فعالیت می‌کنند و حتی بیش از مردان در زمینه‌های سیاسی، فرهنگی،‌ اجتماعی و کشاورزی مشغول به فعالیت هستند.

وی افزود: در طول تاریخ، مردان و زنان گیلانی باعث تقویت تشیع شده‌اند وفور امام‌زاده‌ها در سراسر استان،‌ نشانه این امر است. آیت‌الله بهجت که یکی از علمای شیعه هستند نیز از این سرزمین برخواسته‌اند.

 

آیت الله حائری شیرازی خواستار توجه حاکمیت به نیازهای جنسی کارکنان صنعت نفت در منطقه عسلویه شد !